با کلیک بر روی g+1
به این صفحه امتیاز بدید
 

 

بیا و …

مجموعه:شعر عاشقانه

بر چشمان بى قرارم جادویى بیفکن
بازوان نحیفم را به نوازش هایت آرام کن
چون اول بار، لمس قلب گنجشکى با دست هاى کوچک کودک ،
دلهره ى باختن بى آموز
با چشم هایی که همیشه درِ خانه ى خورشید مى زند،
پروانگان پیراهنم را به دشت آزاد ساز
فرستاده اى که دلیلى نمى یابد بر پیامبریش،
و لبخند هایى که گم مى شود
در گیر و دار پیشانى خیره به تو،
عبادت شاد زیستن هایى کن که تمرین کم است
به عقل سپیداریم نمى گنجد منطق
از دل بیشتر مى لغزد هر آن
براى حل راه هاى منتهى به مأمنى که هیچ دستى نمى سازد
مى جوشد جسمى در من و
آه که نمى تابد خستگى خروشان من به ذهن کسى
آه که چقدر تنها شده ام و
باور ها نمى رسد به جسم تپنده ى کسى
نزدیک بیا،
به رنگ رفته ى گیسوانم،
چشم هاى بى فروغ بى هوده نگاه مکن
دلیلى پیدا مکن
بهانه اى باش براى
برگشت شادى گم شده ى چشمانم …
تو چرخش زمین و کرات دیگر را
عجیب مپندار 
کمى نزدیک بیا
اندوه از شانه هایم بتکان
آرى از مهربانى، شانه هایم بتکان…..

امیدوارم لذت برده باشین

منبع:www.naztak.ir

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *