داستان فاصله نزدیک (جدید)

فاصله ی نزدیک

مجله را از توی کیفم بر می دارم و ورق می زنم . مینا درس می خواند ، ولی میدانم سرش درد می کند برای شیطنت .سرش راعین زیر دریایی از توی کتابش بالا می آورد. با دیدن مجله یکدفعه مثل برق آن را از دستم می گیرد . چشمهای سیاهش گشاد می شود :« ا … خانم شاگرد اول ، شما هم سر کلاس درس ، مجله می خوانی ؟ حالا چه مجله ای هست ؟»

مینا یکریز سوال می کند . می گویم : « یواش تر بابا ! خانم دعوایمان می کند !« با همان شجاعت همیشگی اش جواب می دهد : « بی خیال ! فوقش یک منفی می گذارد .»

خیالم راحت می شود ، چون وقتی مینا چیزی را بفهمد به زودی تمام بچه های کلاس هم با خبر می شوند . به صفحه ای که می رسد دست هایش از ورق زدن می ماند . چشمهایش برق می زند :« ای والله تو هم رفتی توی خط نویسنده ها و ما خبر نداشتیم ! »

همچین کیف می کند که نگو : انگار مطلب او چاپ شده است ! ولی ته دلم حسابی ذوق می کنم . دلم یک جوری می شود .احساس می کنم قلبم دو برابر می زند . مجله دست به دست تا ردیف بعدی می چرخد بعد دوباره بر می گردد و می رسد به دست مینا .زهرا یکی از ابروهایش را بالا می اندازد :

 « کارت بیسته بیسته »

تشویق های بچه ها بی توجه به هیس هیس های من از هر طرف گوشم را می نوازد :

– سحر جون ، از ژول ورن هم بهتر نوشتی !

-می آیی عکس یاد گاری بندازیم ؟

– ……..

محبوبه از میز جلویی به عقب بر می گردد . کتاب ادبیاتش را لوله می کند : مثلا میکروفونش است . عین خبر نگارها می پرسد :«خانم نویسنده ! می تونم بپرسم مشوق اصلی شما در این راه کیست ؟»

مینا با لبخندی معنی دار می گوید :« خوب روی ثمینه را کم کردی !»حتما چون سر زنگ ورزش با ثمینه دعوایش شد این حرف را می زند . با یک اخم ساختگی می گویم :«نه ، این طور ها هم نیست .» ولی ته دلم آنقدر خوش حالم که می خواهم جیغ بزنم . کبوتر دلم شروع به پرواز می کند. صدای خانم تقی زاده رشته ی افکار و خیالاتم را پاره می کند .درست مثل وقتی که باد لباس های روی بند را با خودش می برد.-ته کلاس ! مثل اینکه وقت دادم درس جدید رو دوره کنید . خانم نماینده کلاس ،آنجا چه خبر است ؟مینا لبخندش را قورت می دهد و محبوبه سریع به جلو بر می گرددو خودش را با خودکارش سر گرم می کند. سرم را پایین می گیرم : مثلا دارم خجالت می کشم : ولی ته دلم قند آب می شود .

مینا مثل فنر فشرده از جا می پرد : « خانم اجازه ! شعر احمدی توی مجله چاپ شده !»

توی دلم چند تا بد و بیراه به خودم و مینا می گویم . دختر گنده هنوز فرق بین متن ادبی با شعر را نمی داند . خانم عصبانیتش را فراموش می کند. چشم هایش از چشم های مینا هم گشاد تر می شود :« ا…..واقعا ،رضایی ! بده ببینم آن مجله را !»

مینا مثل بچه های حرف گوش کن و مودب از جا بلند می شود تا مجله را دست خانم بدهد . سی جفت چشم را می بینم که به  طرف میز ما دوخته شده است. گونه هایم داغ داغ می شود . با خودم می گویم : خانم تقی زاده که بفهمد کار دیگر تمام است .«از قصد مجله را امروز به مدرسه آورده ام که ادبیات و زبان فارسی داریم . خانم تقی زاده مجله را می گیردو با دقت مشغول خواندن می شود .توی ذهنم چند بار مرور می کنم: شکوفه و ستاره و بهار از سحر احمدی ».تبریکات بچه ها هنوز ادامه دارد. چند تا از بچه ها ازم قول می گیرند که مجله را به خانه ببرند. من هم مثل نویسنده های متواضع و خجالتی ،عرق ریزان،چشم می گویم . زیر چشمی ثمینه را می پایم. خودش را با کتاب ادبیات مشغول کرده است. حتما از حسادت دارد منفجر می شود.از امروز ستاره ی زنگ ادبیات می شوم و شعرهای ثمینه از سکه می افتد.دیدی ثمینه خانم به هم رسیدیم ؟من شاگرد اول کلاس هستم و باید همه جا اول باشم.  ثمینه خانم گل سر سبد زنگ ادبیات،همه چیز تمام شد!دیدی بالاخره شکستت دادم . من باید همیشه اول باشم .

همیشه ی همیشه …احساس میکنم کینه در وجودم جایش را به رگه هایی از غرور می دهد.

زنگ تفریح می خورد و خانم تقی زاده مجله را همراه خودش به دفتر می برد. حتما می خواهد به معلم های دیگر نشان بدهد.

دوست ندارم به جمع شلوغ و پرهیاهوی بچه ها در حیاط بپیوندم. هرکس دوستش را از کلاس دیگری می آوردو من را نشان میدهد . کیف میکنم. کبوتر را می بینم که بر فراز آسمان اوج می گیرد و تا بالای ابر ها می رود . دستی بر شانه ام می خورد. خانم نویسنده افتخار می دهند زنگ تفریح همراهشان باشم ؟

ثمینه است و یک دنیا آرامش وصف نا شدنی . نمی دانم چطور با این وضع می تواند اینقدر آرام باشد. حتما آمده است آدرس مجله را بگیرد و چون می داند اهل آدرس دادن نیستم از در صلح و دوستی وارد شده است . با این که دل خوشی ازش ندارم ، وقتی به چشم های خاکستری اش نگاه می کنم ، کینه درون دلم تبدیل به لبخندی کمرنگ می شود و بعد تبسمی ساختگی به نشانه رضایت بر لبانم جاری می شود. چشم های درشت خاکستری اش ، درست مثل شعر هایش آدم را جادو می کند . به قول مادربزرگ مهره مار دارد . از در کلاس بیرون می آییم و در سالن قدم می زنیم .

– می خواستم دیروز به خاطر چاپ نوشته ات تبریک بگویم ، ولی …

خانم کریمی ناظم مدرسه ، از ته سالن صدایم میکند.

– ببخشید ، بعدا با هم صحبت می کنیم.

بدون این که منتظرجواب ثمینه باشم سریع خودم را به خانم ناظم می رسانم.

سلام خانم ! با ما چکار داشتید ؟

– سلام عزیزم ، بهت تبریک می گویم . واقعا گل کاشتی ، راستی خانم مدیر وقتی مطلبت را خواند قول دادند ماه آینده در ماهنامه مدرسه چاپش کنند ، آن هم در صفحه ی اول ! این بار سعی نمی کنم خوشحالی ام را پنهان کنم :

– خیلی ممنون خانم ، خیلی ممنون …

و به ماهنامه ی مدرسه فکر می کنم که تا حالا در انحصار شعر های ثمینه بود . حس می کنم کبوتر ابرهام بالاتر رفته . با خودم فکر می کنم : « یک پیروزی دیگر … »

وقتی نوشته ام را می خوانم بچه ها برایم دست می زنند . شقایق برای خالی نبودن عریضه ، سوت هم می زند ، ولی با نگاه تند خانم ، سوت بعدی در نطفه خفه می شود . اگر پر رو بودم برای بچه ها کمرم را خم و راست می کردم، ولی به یک لبخند اکتفا می کنم .طعم پیروزی از آن هم که فکرمی کنم شیرین تر است . قبلا وقتی انشایم را می خواندم ، حتی اگر از این نوشته هم بهتر بود ، آن قدر بد می خواندم که همه را کلافه می کردم جز خانم معلم آن هم برای اینکه یک نمره ای برایم بگذارد . کس دیگری انشایم را گوش نمی کند ؛ ولی این بار… خود هم نمی دانم …

بعد از نشستن من خانم تقی زاده می گوید : « امیدوارم که همه ی شما بتوانید مثل احمدی و هدایتی ، هم در درس و هم دراین گونه کارهاموفق باشید .سحرخانم این بار برخلاف دفعه های قبل نوشته ات را خیلی خوب خواندی . باید بدانی خوب خواندن هم مثل خوب نوشتن اهمیت دارد . راستی ، شما که این استعداد را داشتید  چرا از خواندن مطالبت طفره می رفتی ؟ نکند فکر میکردی بد نوشتی ؟»

از این که خانم اسم من را با اسم ثمینه با هم می آورد لجم می گیرد . می مانم در جواب خانم چه بگویم . اگر بگویم می خواستم هیچ وقت با ثمینه مقایسه نشوم و به دنبال یک موقعیت عالی بودم تا روی ثمینه را کم کنم ، بچه ها در باره ام چه فکری می کنند ؟ پس سعی می کنم چهره دروغگویم را یک جوری پنهان کنم : « خانم ، این را هم دایی ام بدون اطلاع من برای مجله شان انتخاب کرده . آخر او سر دبیر مجله است » و بعد به یاد التماس هایی می افتم که به دایی کرده بودم . چقدر منتش را کشیدم تا این مجله را چاپ کند . آخر  دایی می گفت : « شاید مطلبت خیلی زیبا باشد ، ولی هدفی که برایش در نظر گرفته ای اصلا درست نیست و ارزش ندارد .» خانم ، مجله را دستم می دهد .

 نمی دانم چرا جرات نمی کنم در چشمهایش نگاه کنم .

– سحر جان یک کپی بگیر، برای ماهنامه ی مدرسه !

– چشم خانم !

چشم خانم را آنقدر بلند می گویم که چند تا از بچه ها ریز می خندند . سر جایم می نشینم . حس می کنم مثل جنایت کاری شده ام که از چنگ قانون فرار کرده است .

– بچه ها ! تمرین هایتان را بگذارید روی میز ، می خواهم ببینم .

با حرف خانم دفتر ها از داخل کیف ، از تاریکی به روشنایی می آیند . دفترم را می گذارم روی میز ،  با دستان عرق کرده ام مجله را ورق میزنم . از دیشب تا حالا هزار بار نوشته ام را خوانده ام ، ولی اینقدر خوشحال بودم که اصلا نگاهی به مطالب دیگر نکرده ام . حرف ثمینه فکرم را مشغول کرده است . به صفحه شعر که می رسم دستهایم از ورق زدن می ماند . چشمهایم مثل چشمهای مینا گشاد می شود .

«سه چهار پاره از ثمینه هدایتی » کبوتر دلم از بالای ابرها سقوط می کند . وای خدای من ! حالا معنی حرف ثمینه و دایی را می فهمم . حتما دایی از موضوع خبر داشته ، چقدر ثمینه مهربان و خوش قلب بود که نخواست خوشحالی من را کم کند . باورم نمی شود ثمینه اینقدر متواضع و مهربان باشد .برخلاف من که سعی داشتم موقعیتش را در کلاس از او بگیرم ؛ ولی او با نگفتن اینکه شعر های او هم چاپ شده است حتی سعی نکرد خوشحالی ام را از من بگیرد . ولی ای کاش او مثل من خودخواه بود که من اینقدر در مقابلش شرمنده نباشم .. فکر می کنم « من کجا ، ثمینه کجا ؟ باید جبران کنم ، باید …..»

زنگ که می خورد سریع می پرم بالای صندلی . هنوز کسی از کلاس خارج نشده .

– بچه ها یک لحظه صبر کنید ! بچه ها با چشمهای متعجب نگاهم می کنند . مینا زیر لب می گوید

 « گفتم این دختره یک طوریش شده !»

بچه ها ! الان میخواهم متواضع ترین ، بهترین و مهربان ترین دوستم را به شما معرفی کنم : « ثمینه هدایتی ! »

نگاه های متعجب بچه ها به طرف ثمینه می چرخد و همه از رابطه بد من با ثمینه خبر دارند . او اما به همان آرامش و لبخند همیشگی ایستاده است . چشمهایم ملتمسانه به چشمهای او گره می خورد . از صندلی پایین می پرم و به طرف او می روم : « من یک عذر خواهی مخصوص به تو بدهکارم . باید بابت همه ی کم محلی ها و فکر های بدم من را ببخشی ! »

چشم های خاکستری اش برق می زند : « من نه تنها از تو دلگیر نیستم بلکه خیلی خوشحالم که دوست خوب و با استعدادی مثل تو دارم ، ما دو تا با هم می توانیم خیلی کارها بکنیم ! »

– نه ، شهر های تو آنقدر زیبا هستند که هیچ نوشته ای  جایشان را نمی تواند پر کند !

ثمینه با گذشت تر از آن بود که من فکر می کردم . احساس سبکی می کنم . دستهایم  را دور گردنش حلقه می کنم و در گوشش می گویم : « به من یاد می دهی که چطور مثل تو شعر بگویم ؟»

ثمینه در گوشم جواب می دهد : « تو هم به من یاد می دهی که چطور کلمات را به زیبایی تو کنار هم بیاورم ؟»

آسمان آبی آبی می شود و من فقط دو کبوتر را می بینم که بال در بال ههم آنقدر بالا می روند که دیگر نمی توانم پیدایشان کنم . ما دو تا بی توجه به نگاه های متعجبانه بچه ها ، دست در دست هم ، خندان ، به جمع شلوغ و پر هیاهوی بچه ها در حیاط می پیوندیم . نگاه مینا از همه متعجب تر شده بود .

باید فکری برای مینا و ماهنامه ی مدرسه بکنم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *