با کلیک بر روی g+1
به این صفحه امتیاز بدید
 

 

غم خویشم من و غمخوار خویشم

غم خویشم من و غمخوار خویشم
گرفتار دل بیمار خویشم

سر و کاری ندارم با دو عالم
دو عالم گوهر اسرار خویشم

نمی دانم چه می جستم از این پیش
کنون در جستجوی کار خویشم

دماغ گفتگو با کس ندارم
که گرم گفتگو با یار خویشم

اگر گویم و گر ناگفته مانم
چو خود مست از می گفتار خویشم

سزد گر خامشی سرمایه سازم
که ننگ خویش و یار غار خویشم

غریبم در دو عالم ای حریفان
از این رو غرقه در پندار خویشم

مرا بر دار کردن کس نیارست
انالحق گوی خویش و دار خویشم

امانت دار آن یارم از این رو
امین وقت گوهربار خویشم

چه گویم با شما اسرار خود را
چو خود گنجینه ی اسرار خویشم

سیاست را سپهسالار داند
چه دانم من که زیر بار خویشم

“یوسفعلی میرشکاک”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *