داستان در مورد خانم ها

داستان شاخه گل خشکیده

شاخه گل خشکیده عشق     زیبای شاخه گل خشکیده ،یکی از بینظیر ترین داستانهای عاشقانه میباشد، پیشنهاد میشود این داستان را بخوانید و از آن لذت ببرید!   ” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …   این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها ...

داستان دخترک در درس جبر…..!!!!

مجموعه : داستان دخترک که از درس جبر نمره نیاورده بود و بهترین دوستش هم او را ترک کرده بود پیش مادرش رفت و گفت: “همش اتفاق های بد می افته!” مادر که در حال کیک پختن بود از او پرسید که آیا کیک دوست دارد؟ و دخترک جواب داد: “البته! من عاشق دست پخت شما هستم.” مادر مقداری روغن مخصوص شیرینی پزی به ...

داستان عاشقانه(استاد و دانشجو)

روزی استادی تصمیم گرفت میزان ایمان دانشجویان خود را بسنجد او پرسید:آیا خداوندهرچیزی را که وجود دارد آفریده است؟ دانشجویی شجاعانه پاسخ داد:بله استاد پرسید:هرچیزی را؟ دانشجو:بله هرچیزی را استاد:دراین حالت خداوندشر را آفریده است.درست است؟ زیرا شرم وجود دارد. دانشجو سکوت کرد ناگهان دانشجوی دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد ممکن است از شما یک سوال بپرسم؟ استاد:بله دانشجو:آیا سرما وجود دارد؟ استاد:البته .آیا شما تا به حال ...

داستان عاشقانه گل خشکیده……

مجموعه:داستان احساسی . عاشقانه .گل خشکیده قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ... این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .... چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ...

چهار چیز که نمیتوان آ نها را بازگرداند!!!

چهار چيز که نم يتوان آ نها را بازگرداند زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود،تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند . او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يکصندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي ...

داستان کوتاه در مورد محبت و عشق

داستان کوتاه در مورد محبت بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه ...

داستان غمگین : مادر مهربان

داستان غمگین : مادر مهربان ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود ...