با کلیک بر روی g+1
به این صفحه امتیاز بدید
 

 

داستان عاشقانه

خداحافظ ای همه ی حماقت من!

چه سخت است قلب خود را به قبر سپردن !و زنده به گور کردن خاطرات یک عشق پاک را .اینجا جای قلب من نبود ! "دیروز روزی ست که دل سپردم امروز روزی ست که خوب مردم" چه سنگین شده بغض صدایم چه بی رنگ شده برق نگاهم !به سیاهی بختم می نالم ،می نالم،می نالم . "آه! از این غم دل،داد و فریاد هرچه ...

داستان عاشقانه خیلی غمگین و گریه دار

و دخترک با چشمان گریان گفت... ناگهان متوجه شدم در خانه باز مانده است. من خيلي سريع بيرون آمدم و پا به فرار گذاشتم. هوا خيلي تاريک بود و مي ترسيدم جايي بروم. براي همين هم جلوي يک مغازه شيريني فروشي نشستم و از ترس و وحشت گريه مي کردم که ماشين پليس را ديدم و از ماموران کمک خواستم. خراسان نوشت: ...

اما مجنون بلند شد،رفت تا لیلی اش را بسازد…

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است اما...  خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد. سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود. لیلی ...

داستان شاخه گل خشکیده

شاخه گل خشکیده عشق     زیبای شاخه گل خشکیده ،یکی از بینظیر ترین داستانهای عاشقانه میباشد، پیشنهاد میشود این داستان را بخوانید و از آن لذت ببرید!   ” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …   این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها ...

خیالت به سراب ذهنم قدم نمی گذارد. . .

گـرم آغـوشـت شـدم چـه زود فـرامـوشـت شــدم تـقـصـیـر تـونـبـود خودم باری روی دوشـت شــدم کاشـکی دلـت بهـم می گفـت نقشــه ی قـلبـمـو داره هرکی زدورفت و شکست یه روز یه جا کم میاره مونـدن وسوخـتـن و ساخـتن همـه یادگاره عـشـقـه انتقـام از تو گرفـتن کار مـن نیسـت ،کاره عـشـقـه سکوت تلخ مرا گریه های ریز ریز باران تلافی می کند التماسی سرد وجودم را آتش می افکند به ...

فقط عاشقان بخوانند…

مجموعه : داستان عاشقانه استادى از شاگردانش پرسید : چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیمی چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشندی شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم. استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است؛ اما چرا با وجودى که طرف مقابل ...

داستان عشق دخترک…!

مجموعه : داستان عاشقانه دو ماه میشد که با یه پسر نامزد بودم منو تو پـارک دیده بود دیدم یکی داره نگام میکنه اهمیت ندادم . دیدم میاد دوروبرم و خیلی نگام میکنه و میخنده خلاصه من اهمیت ندادم و رفتم پیش خونوادم نشستم خلاصه من اهمیت ندادم و رفتم پیش خونوادم نشستم موقع رفتم به خونه با موتور تریل انداخت دنبال ماشینمون و دنبالمون تا خونمون اومد ...

داستان عاشقانه حتما بخون…

مجموعه : داستان عاشقانه چرا دیگه جوابمو نمیدی؟ اینقدر ازم بدت میومد؟ ما که باهم خوب بودیم یهو چی شد! لااقل دلیلش رو بهم بگو یعنی اون گوشه های دلت هم هیچ جایی واسه من نیست؟ هیچی نمیخوای بگی؟ دلم خیلی تنگ شده برات بدون تو زندگیم هیچ معنی و مفهومی ندارههمش به یه نقطه خیره میشم و به تو فکر میکنمتو رو خدا یه چیزی ...

روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد.!

مجموعه : داستان عاشقانه روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی‌تفاوت شده است و او می‌ترسد که نکند مرد زندگی‌اش دلش را به دیگری سپرده باشد. شیوانا از زن پرسید “آیا مرد نگران سلامتی او و بچه‌هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می‌کند؟ !” زن پاسخ داد ... “آری، در رفع ...

داستان عشق پریا و فرهاد…!

مجموعه : داستان عاشقانه نمیخوای مدرک منو بدی گفتم چراولی الان همراهم نیست ازم شمارموخواست ومنم بهش دادم. چندروزبعداس داده بود که فردا اگه میتونم بیاد دنبالم ومدرکشو بدم ... فرداش اومد دنبالم وامانتش را دادم وگفت اگه مشکلی نباشه برسونم دانشگاه منم قبول کردم وباهاش رفتم.عصرکه کلاسم تموم شداومده بود جلودرواستاده بود سلام کردوگفت کارم داره وبرسونم وتوراه بهم بگه. وقتی داشتیم برمیگشتیم گفت پریاببخش ولی میخوام ...