داستان پند اموز

مرد و پسر بچه ….

مجموعه:داستان جالب روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر ...

ظهر یک روز سرد….

مجموعه:ملاقات خداوند ظهر يک روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه اي را ديد که نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ي داخل آن را خواند: « اميلي عزيز، عصر امروز به خانه تو مي آيم تا ...

رازو نیاز با خدا….

مجموعه:گفتگو با خداوند در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم. خدا پرسيد پس تو ميخواهي با من گفتگو كني؟ من در پاسخش گفتم: اگر وقت داريد. خدا خنديد و گفت وقت من بي نهايت است. در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟ پرسيدم چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد: كودكي شان. اينكه آنها ...

داستان چند قورباغه….

مجموعه:حکایت چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که ...

مرد ثروتمندی که ….

مرد ثروتمندی که مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود  پس از مراجعه مباشر ، از او پرسید :  از خانه چه خبر ؟ مباشر : خبر خوشی ندارم قربان ! سگ شما مرد !!!  سگ بیچاره ! ولی چرا ؟ چه چیز باعث مرگ او شد ؟ مباشر : پرخوری قربان !  پرخوری ؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این ...

مرد تاجر ….

مجموعه آموزنده ... مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود. تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما ...

داستان پسرک کوچک …

مجموعه :آموزنده مردی دیر وقت ، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت . دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظارش بود . بابا ! یک سوال از شما بپرسم ؟ بله حتما  چه سوالی ؟ بابا ، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید ؟ مرد با عصبانیت پاسخ داد :  این به تو ربطی ندارد ...