با کلیک بر روی g+1
به این صفحه امتیاز بدید
 

 

داستان پند اموز

روزی مردی خواب عجیبی….

داستان آموزنده تقدیم به دوستان عزیز. روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از ...

زندگینامه دکتر محمد قریب….

زندگی نامه محمد قریب  تقدیم به دوستان عزیز. دکتر محمد قریب در سال ۱۲۸۸ در تهران متولد شد. پدرش مرحوم علی اصغر خان قریب و از مردم روستای گرکان از توابع آشتیان بود. تحصیلات ابتدایی را در دبستان سیروس و متوسطه را در دارالفنون گذراند. او در سال ۱۳۰۶ شمسی در زمره اولین گروه دانشجویان ایرانی بود که برای ادامه تحصیل ...

زندگینامه شهید بابایی……

زندگینامه شهید عباس بابایی تقدیم به دوستان گلم . شهید عباس بابایی، بزرگ مردی كه در مكتب شهادت پرورش یافت مجاهدی كه زهد و تقوایش بسان دریایی خروشان بود و هر لحظه از زندگانیش موج ها در برداشت. مرد وارسته ای كه سراسر وجودش عشق و از خودگذشتگی و كرامت بود، رزمنده ای كه دلاور میدان جنگ بود و مبارزی سترگ ...

داستان کوتاه راه بهشت

داستان کوتاه راه بهشت مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب ...

داستان کوتاه در مورد محبت و عشق

داستان کوتاه در مورد محبت بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه ...

ماجرای برخورد لئو تولستوی با یک زن

برخورد لئو تولستوی و یک زن روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع  به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد . بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و  محترمانه  معذرت خواهی کرد و در پایان گفت :  مادمازل من لئون تولستوی هستم . زن که ...

داستان کوتاه در مورد عشق و ثروت و موفقیت

هر کجا عشق باشد ثروت و موفقیت هم هستزني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.» آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون ...

داستان کوتاه : مکالمه با خدا

داستان کوتاه : مکالمه با خدا چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟خدا پاسخ داد …این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .این که سلامتی شان را صرف ...

داستان کوتاه : نجس ترین چیز !

داستان کوتاه : نجس ترین چیز ! گويند روزي پادشاهي اين سوال برايش پيش مي آيد و مي خواهد بداند که نجس ترين چيزها در دنياي خاکي چيست. براي همين کار وزيرش را مامور ميکند که برود و اين نجس ترين نجس ترينها را پيدا کند و در صورتي که آنرا پيدا کند و يا هر کسي که بداند تمام تخت ...

قهوه مبادا

با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم به سمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند و سفارش دادند: پنج‌تا قهوه لطفاً، دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا!سفارش‌شان را حساب کردند، دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند. از دوستم پرسیدم: «ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟» دوستم گفت: «اگه کمی صبر ...