با کلیک بر روی g+1
به این صفحه امتیاز بدید
 

دکلمه

کاش آدم ها می دانستند که در هر دیدار. . .

بگذار تو را به لب تبسم برسد راز دل ما به گوش مردم برسد بنشین بغل آینه تا بار دگر زیبایی تو به چاپ دوم برسد . . . . . من دیوانه نیستم من فقط یک جور خاص که دیگران نمیتوانند تو را دوست دارم . . . . . اما با این همه تقصیر من نبود که با این همه… با این همه امید قبولی در امتحان سادهْ تو رد شدم اصلاً نه تو ، نه من! تقصیر هیچ کس نیست از خوبی تو ...

پیرمردی تنها…..!!!!

مجموعه داستان پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم ...

مریم حیدر زاده ….

مجموعه :دکلمه کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود کاش اگر گاه لطف به هم میکردیم , مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب روی شفافترین خاطره مهمانی بود کاش دریا کمی از درد خودش کم میکرد قرض میداد به ما هرچه پریشانی بود کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم , رنگه رفتاره ...