با کلیک بر روی g+1
به این صفحه امتیاز بدید
 

 

شعر های فریدون مشیری

چشم تو

چشم تو کاش می‌دیدم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است آه وقتی که تو لبخند نگاهت را می‌تابانی بال مژگان بلندت را می‌خوابانی آه وقتی که  توچشمانت آن جام لبالب از جان‌دارو را سوی این تشنه جان سوخته می‌گردانی موج موسیقی عشق از دلم می‌گذرد روح گل رنگ شراب در تنم می‌گردد دست ویرانگر شوق پرپرم می‌کند ای غنچه رنگین، پرپر من در آن لحظه که چشم تو به من می‌نگرد برگ خشکیده ایمان را در پنجه ...

نرم نرمک می رسد اینک بهار

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک شاخه های شسته ، باران خورده پاک آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید عطر نرگس ، رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست   نرم نرمک میرسد اینک بهار خوش به حال روزگار ... خوش به حال چشمه ها و دشتها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر ...

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش….

همه می پرسند....؟؟! همه می‌پرسند: چیست در زمزمۀ مبهم آب؟ چیست در همهمۀ دلکش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید، روی این آبی آرام بلند، که تو را می‌برد این‌گونه به ژرفای خیال؟ چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ چیست در کوشش بی‌حاصل موج؟ چیست در خندۀ جام؟ که تو چندین ساعت، مات و مبهوت به آن می‌نگری!؟ ـ نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، نه به این آبی آرام بلند، نه به ...