با کلیک بر روی g+1
به این صفحه امتیاز بدید
 

 

دست بر هوسهایت کشیدم اما…

کاش میفهمیدی... چه حریصانه لبانم را بوسیدی و چه وحشیانه رختم را دریدی و من چه عاشقانه دست بر هوسهایت کشیدم اما... کاش میفهمیدی که زن...تا عاشق نباشد نمیبوسد... نمیبوید... وتسلیم نمیکند... رویاهای عریانیش را قلب یک زن تمام دارایی اوست

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم…

مویی به عالمی نفروشم هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم من رمیده ...

زندگی و دقیقه های دلتنگی من

ما زنده ایم.. پس اين ها همه اسمش زندگي است دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد ما زنده ايم چون بيداريم ما زنده ايم چون مي خوابيم و رستگار و سعادتمنديم زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني براي گنجشك عشق باقی گذاشته ایم  و این بود زندگی...

تلخی فاصله ها و احساس غریب من

آنچه میماند... تو چرا میخندی؟ تو چرا دل به دل عاشق من میبندی.. وقتی از وسوسه ثانیه ها،در فراسوی زمان اثری نیست که نیست! صحنه در صحنه ولی،صولت خاطره هاست آنچه میماند از این حس غریب.. تلخی فاصله هاست میخواهم برگردم به روزهای کودکی!!!

شوق عشق تو برایم اینگونه است

و خوب میدانم.. از شوق به هوا به ساعت نگاه میکنم حدود سه نصف شب است چشم میبندم که مبادا چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره میروم سوسوی چند چراغ مهربان و سایه کشدار شبگردان خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیه ها و صدای هیجان انگیز چند سگ و بانگ آسمانی چند خروس از شوق به هوا میپرم چون کودکیم و خوشحال که هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم ...

پاییز بهانه های من

به دست خود می سپارمت پاییز آمدست کــــه خود را ببارمت پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت" بر باد می دهــم همـه ی بــود خویش را یعنی تو را به دست خودت می سپارمت باران بشو ، ببار بــه کاغذ ،سخن بگــو وقتی که در میان خودم می فشارمت پایان تو رسیده گل کاغذی من حتی اگر خاک شوم تا بکارمت اصرار می کنـــی کـــه مرا زود تر بگو گاهی چنان ...

آغوش کسی در وسط تنهایی

خواستم... خواستم داد شوم... گرچه لبم دوخته است خـودم و جـدّم و جــدّ پـــدرم سوختـــه است خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم خواستـــم از همــه ی مرحلـه ها پرت شوم وسط گریه ی من رقص جنوبی کردیم کامپیوتر شدم و بازی ِ خوبی کردیم کسی از گوشی مشغول، به من می خندید آخـــر مرحله شد، غــــول به من می خندید! دل به تغییر، به تحقیر، به زندان ...

تنها دلیل رفتن

چمدان مسافر این روزها که آینه هم فکر ظاهر است هرکس که گفته است خدا نیست کافراست با دیدن قیافه این مردمان ِ خوب باید قبول کرد که گندم مقصّر است آن سایه ای که پشت سرت راه می رود گرگی مخوف در کت و شلوار عابر است کمتر در این زمانه بـــه دل اعتماد کن وقتی گرسنه مانده به هر کار حاضر است شاعر فقط برای خودش حرف ...

انتظار دل نکشیدی و رفتی

زل زدی به پوچی من! تو آمدی که بگویی: اگر... اگر می رفت... تو آمدی و کسی داشت سمت در می رفت! تو آمدی و چنان زل زدی به پوچی من که داشت حوصله ی انتظار سر می رفت!! تو آمدی و کسی گوشه ی غزل هی با ↓ ردیف و قافیه هایی عجیب ور می رفت تو آمدی، کلماتی که مرد ساخته بود شبیه صابون ...

آفتاب غزل ظاهر تو

و باز گریه نموده... غزل ... نگاه ... سکوت ... آفتاب ... پنجره ... تو ... نه! نثرنیست ، نه! درهم شکسته شاعرتو در آفتاب غزل بارها بخار شده و باز گریه نموده فقط به خاطر تو کسی نیامده هرگز برای بدرقه اش و آب ریخته پشت خودش مسافر تو ! نگاه کن که چه بی ریشه راه افتاده خلاف حرکت طوفان، گل مهاجر تو اگر چه ...