راحت ازم گذشتی و رفتی پی عشق جدیدت!

منو به چه کسی فروختی و ازم رد شدی فکر میکنی با رفتنت همه چی آروم میشه ؟ فقط خودت آروم میشی فقط خودت ! با عشق جدیدت برات تکراری شده بودم ، دست منو گرفتی ، حق نداشتی دست کسی دیگه رو بگیری اگه برای تو راحته ! برای من قابل تصور هم نیست که دستای کسی دیگه رو بگیرم میترسم که اینقدر ساده از ادما بگذری که ...

دلم تا دنیا دنیاست، از تو جدا نمیشه

دوست داشتن من مثه بقیه نبود! من عاشق تو هستم من تو رو می پرستم یه عمره عاشقانه به انتظار نشستم تو ماه آسمونی فرشته زمینی برای قلب خستم پناه اخرینی بی تو گل وا نمی شه دردم دوا نمی شه دلم تا دنیا دنیاست از تو جدا نمی شه عاشقم من دنیای من تویی تو عاشقم من رویای من تویی تو ای که بی تو شبم سحر نمیشه عاشقم من عاشقم من دنیای من تویی تو عاشقم ...

شعر مرغ معما از سهراب سپهری شماره ۱

مرغ معما دیر زمانی است روی شاخه این بید مرغی بنشسته کو به رنگ معماست نیست هم آهنگ او صدایی ‚ رنگی چون من دراین دیار ‚ تنها ‚ تنهاست *** گرچه درونش همیشه پر زهیاهوست، مانده بر این پرده لیک صورت خاموش روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف بام و دراین سرای میرود از هوش **** راه فروبسته گرچه مرغ به آوا قالب خاموش او صدایی گویاست می گذرد لحظه ها ...

دلم به حال خودم سوخت…

دلم گرفته بود... دیشب دفتری رو که دلتنگیهامو توش نوشته بودم... پاره کردم آخه دلم گرفته بود، وقتی که خوندمش دلم به حال خودم سوخت به عشق پاکی که اون لیاقتشو نداشت میدونم برمیگرده اماخیلی دیر… روزیکه اشکهاش آتیش دلمو خاموش کنه!!! دلم گرفته از خیلیا...

شبها منم و عشق تو و…

یاد تو ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من وی نام تو روشنگر شام و سحر من جز نقش تو نقشی نبود در نظر من شبها منم و عشق تو و چشم تر من وین اشک دمادم که بود پرده در من در عطر چمن های جهان بوی تو دیدم در برگ درختان سر گیسوی تو دیدم هر منظره را منظری از روی تو دیدم آرزویت را ...

“عشق و شادی با تو رفت و غم مرا تنها گرفت”

فریب روزگار... بر من و تو روزگاری رفت و عشقی‌ پا گرفت عاقبت چرخ حسود این عشق را از ما گرفت "شادمانی بود و من بودم، تو بودی، عشق بود" "عشق و شادی با تو رفت و غم مرا تنها گرفت" نغمه هامان در گلو بشکست و شادیها گریخت مرغ رنگین بال عشق ما ر‌ه صحرا گرفت بوسه‌های آتشین بر روی لبهامان فسرد آشنائی‌های ما رنگ جداییها ...

چه غمی دارم اگر با دگران می گذری!

خبرت هست؟ دیدم از کوچه ی ما با دگران می گذری با دلم گفت نگاهت : نگران می گذری خبرت هست که دل از تو بریدم زین روی دیده می بندی و چو بی خبران می گذری گاه بشکفته چو گلهای چمن می آیی روزی آشفته چو شوریده سران می گذری ما نظر از تو گرفتیم چه رفته است تو را که به ناز از بر صاحب نظران ...