انسان،تنها ترین موجود روی زمین!

تنهاترین موجود مورچگان با هم حرف نمیزنند اما... دسته جمعی دانه جمع میکنند زنبورها با هم حرف نمیزنند اما...  دسته جمعی خانه میسازنند پرستوها با هم حرف نمیزنند اما... دسته جمعی به سفر میروند آدمها با اینکه خوب حرف میزنند... تنها آذوقه جمع میکنند، تنها خانه خود را بنا میکنند و تنها سفر میکنند براستی که آدمی تنهاترین موجود روی زمین است!!!! کاش خوشبختی هم مثل مرگ حق همه بود...

وجودم از تمنای تو سرشار است

همین فردا... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه اندیشه ام اندیشه فرداست وجودم از تمنای تو سرشار است زمان در بستر شب خواب و بیدار است هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوش شب را همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند همان جاها که ...

سراغ تو را از خدا می گرفتم

مرا می شکستی تو هم، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو ! این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت، نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو ! « دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس ! « دوستت دارم » را با من بسیار بگو اگر ماه بودم به هرجا که بودم سراغ تو را از ...

بمیر ای دل که مرگت زندگانی است…

صاحب درد... دلا شب ها نمی نالی به زاری سر راحت به بالین می گذاری تو صاحب درد بودی ناله سر کن خبر از درد بیدردی نداری بنال ای دل که رنجت شادمانی است بمیر ای دل که مرگت زندگانی است میاد آندم که چنگ نغمه سازت ز دردی بر نیانگیزد نوایی میاد آندم که عود تار و پودت نسوزد در هوای آشنایی دلی خواهم که از او درد خیزد بسوزد عشق ...

بنشین تماشایت کنم

اکنون که پیدا کرده ام... عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم بنشین که با من هر نظر،با چشم دل ،با چشم سر هر لحظه خود را مست تر ، از روی زیبایت کنم بنشینم و بنشانمت آنسان که ...

چاره جز آنکه به آغوش تو بگریزم نیست!

چاره جز آنکه هیچ جز یاد تو رویای دلاویزم نیست هیچ جز نام تو حرف طرب انگیزم نیست عشق می ورزم و می سوزم و فریادم نه دوست می دارم و می خواهم و پرهیزم نیست نور می بینم و می رویم و می بالم شاد شاخه میگسترم و بیم ز پاییزم نیست تا به گیتی دل از مهر لبریزم هست کار با هستی از دغدغه لبریزم نیست بخت ...

ان همه عهد فراموشت شد

کی به دادم رسی؟ آخر ای دوست نخواهی پرسید که دل از دوری رویت چه کشید سوخت در آتش و خاکستر شد وعده های تو به دادش نرسید داغ ماتم شد و بر سینه نشست اشک حسرت شد و بر خاک چکید ان همه عهد فراموشت شد چشم من روشن روی تو سپید جان به لب آمده در ظلمت غم کی به دادم رسی ای صبح امید آخر این عشق مرا ...