با کلیک بر روی g+1
به این صفحه امتیاز بدید
 

 

راز دلواپسی

از کی بپرسم؟ ای خدا از کی بپرسم که کجای روزگارم وقتی تو برگای تقویم طرحی از یه انتظارم اینهمه راه نرفته اینهمه مسیر مبهم! راز دلواپسیامو ای خدا از کی بپرسم؟

طفل چرمنگ درونم

می رقصد! از خوشی اسکلتم توی تنم می رقصد! با ستون فقراتم لگنم می رقصد! طفل چرمنگ درونم شده از بس کیفور بنده آهنگ عزا هم بزنم می رقصد! چشم من می کند آغاز تکانی موزون جلویش را که بگیرم،دهنم می رقصد! می رود جنبش و چرخش پس از آن تا پایین اندک اندک همه جای بدنم می رقصد... چون که مسری است گمانم حرکات موزون طی یک حادثه...شرمنده...!زنم می ...

مرگ انحتاری

سنگساری پرت کردی سنگ ها را،سنگساری مد شود؟ بیم دارم با شکستن،مرده خواری مد شود دست خون آلوده را با اشک غسلش می دهند زهر می نوشند،مرگ انحتاری مد شود بت پرستی اعتقادم را به چالش می کشد کاش هر جا گم شوم،آیینه کاری مد شود فکر می کردم پس از یک عمر زندانی شدن جای آزادی فقط،بی بند و باری مد شود مرده ات را زنده کردی دستخوش ...

پرسه زن کوچه خیابانی

تو نمی خوانی که.. بنویسم،ننویسم،تو نمی خوانی که چیزی از معجزه ی شعر نمی دانی که گفتم از حال خرابم و صد افسوس که تو بی خبر مانده ای از ماندن مهمانی که خانه کرده است در این سینه پرآشوبم مثل شبهای پراز شعر زمستانی که.. نرسیده است نگاهی به تماشای تنم شده ام پرسه زن کوچه خیابانی که.. روزگاری من و تو بیخبر از فرداها دست در دست پراز ...

دوزخ

گویند مرا... گویند مرا که دوزخی باشد مست قولیست خلاف دل در آن نتوان بست گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند فردا بینی بهشت همچون کف دست

ارزش دوست

دوستانی دارم... صبح امروز کسی گفت به من: تو چقدر تنهایی! گفتمش در پاسخ: تو چقدر حساسی، تن من گر تنهاست، دل من با دلهاست، دوستانی دارم بهتر از برگ درخت که دعایم گویند و دعاشان گویم، یادشان در دل من، قلبشان منزل من...! صافی آب مرا یاد تو انداخت،رفیق! تو دلت سبز، لبت سرخ، چراغت روشن! چرخ روزیت همیشه چرخان! نفست داغ، تنت گرم دعایت با من...!!!

حضور تو

کسی ست که... در امتداد شب کسی قدم می زند کسی که هم خیابان ها را خوب می شناسد هم ستارگان را کسی که انتظار را سالهاست تمرین می کند کسی که سهم بیشتری از خود را به تو بخشیده ست در امتداد شب کسی ست که بغض هایش را                                           ...

کشتن احساس

طفل احساس آه از انواع غصه های جهان دل بی صاحبم یکی دارد شب به شب با مرور او مردم "خاطره سم مهلکی دارد..." درد دارد که هرچه بنویسی نتوانی که شرح غم بدهی... درد دارد به طفل احساست... "شب به شب قبل خواب سم بدهی..."

جادوی چشم تو

سحر چشم هایت ای نگاهت داده دستم انتخاب شاعری در تمام شعرهایم بی مهابا ظاهری مثنوی گیسوان آبشارانت گواه از میان شاهکاران،شاهکار فاخری خنده هایت طعم شیرین دوبیتی های ناب مادرم می گفت گویا دخت باباطاهری سحر چشمان قشنگت داستان دیگریست باید از چشمان تو آموخت درس ساحری شاعران مجموعه ها از چشم هایت گفته اند چشم هایت شعر می بارند،اشعار دری من به شور چشم هایت عاقبت شاعر شدم هیچ راهی ...

خاطر تو

"مهرم را به دل سنجاق کن" لطف کن،امروز را تنها به من ارفاق کن لحظه ای از وقت خود را هم به من انفاق کن برف و پاییز و هوا سرد است و من آواره ام سخت سرما خورده ام من،کرسی ات را داغ کن باز سرما استخوان سوز است و ره پر پیچ و خم ناامیدی را به چشمت،امر بر قشلاق کن دعوتم کن تا بیایم،حال ...