متن و جملات زیبا و احساسی

بیا تا مقدسترین عشق دنیا را  به همگان نشان دهیم. بیا تا  طعم شیرین ترین عشق دنیا را بچشیم. بیا تا بهترین لحظه ها را در عشقمان مهیا کنیم. بیا تا گرمی عشقمان را در قلبهایمان احساس کنیم. بیا تا عشقی یکدل و یکرنگ داشته باشیم. بیا تا غروب غم انگیز عاشقان را با نشان دادن معنی واقعی عشقمان به همگان زیبا کنیم. بیا تا فاصله ...

تو با همه فرق داری

همهٔ رابطه‌ها با جملهٔ " تو با بقیه فرق داری " شروع میشه و به جمله " تو هم مثل بقیه ای " ختم میشه ! همهٔ رابطه‌ها با جملهٔ " تو با بقیه فرق داری " شروع میشه و به جمله " تو هم مثل بقیه ای " ختم میشه ! *** آمدی بشنوی بمانی، آمدی شنیدی، رفتی! حالا سال‌هاست دیگر کسی از لب‌هام نشنیدَه‌ست: ...

سوز عشق :(

انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم… این هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران نبودم، کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت …. دیگرگذشت ، حالا تو نیستی و من جا مانده ام ، تو رفته ...

داستان کودک فداکار….

مجموعه داستان سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد. ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بودکه او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بودو هنوز نیاز به مراقبت ...

دلم گرفته از تنهایی

وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام . متن کامل به همراه دانلود دکلمه در ادامه مطلب وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر وای از دست این لحظه های ...

اه حسرت ( جملات عاشقانه)

دلت را سپردی به من و وعده همیشگی دادی، گفتی که با من همیشه چشمه زلال عشق در قلبت میجوشد؛ گفتی همیشه آرامی همیشه به امید بودنم زنده میمانی؛ . متن کامل به همراه دانلود دکلمه در ادامه مطلب دلت را سپردی به من و وعده همیشگی دادی، گفتی که با من همیشه چشمه زلال عشق در قلبت میجوشد؛ گفتی همیشه آرامی همیشه به امید بودنم زنده ...

داستان یک شیرینی فروش….

مجموعه داستان در اوزاکا، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت. مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است. یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد ...