بغضم…

خــــــدایـــــــا مــــــی شــــــود بـــاران بــــبــارد . . . ؟ ایــــن بــــــغـــض بــــــه تــــنـــهــایــی . . . از گـــلـویــم پـــایـــیــن نـــمــی رود... قدیما پیغام دوست داشتنشان را با دود به هم میرساندند   نمیدانم برای تو تکه ایی چوب هست؟   من این جا جنگلی را به اتش کشیده ام!!!   وقتی از همه دنیا ناراحتم !   فقط با فکر کردن به تو آرام می شوم   اما...   وقتی تو ناراحتم می کنی   همه ی دنیا ...

اگر امشب…

اگر امشب... اگر امشب از حوالى دلم گذشتى ،   آهسته رد شو …   دلتنگی ام را با هزار بدبختى خوابانده ام ! اگر امشب... دلتنگ.... دلتنگ جان گفتنت شده ام   شاید برای بقیه مفهومی نداشته باشه   ولی برای من   انگار   همه چیزیه که دارم... دلتنگ... دیشب... دیـشـب . . .   بـا بـارون درد و دل کردم!   اون بـاریـد . . .   و مـ ـن گـریـه کـردم !   بـاهـاش از تـ♥ـو حـرف زدم . .   اون دلـتـنـگ ِ خـورشـیـد ...

میان دلتنگی…

میان دلتنگی... میـــــــ ـان دِلتَنگــــــی هایَــــــم باشــ ـــــــ تا    فَراموشَـــ ـــت نَکُــــــنَم…   تا بــــه یاد داشـــ ـــته باشَمَـــــت…تا بویَـــ ــــت را حِــس کُنَـــــــم…   تا بِــــــ ـدانَــــم که هَستـ ـــــی…   تَـــــــ ـمامِ دُنیـــ ــــام قَلبَــــمه…   دنیـــ ــــام باشــــ ـــه واسه تــ ـــــــو…   تا بِدانــــ ـــی میانِ ثانیــــ ـــه هایِ دِلتَنگیـــــهامـــ تــــــو    وجــــــ ــــود داریــــ ـــ ...   فَــقَط تـــ ♥ــــو میان دلتنگی... حضورم.... حضورم اگر   در آغوش تو   شادمانت نمی‌کند   جای من هم گریه کن حضورم.... حسرت.... خارپشتی شده ام...   که تیغ هایش دنیای ...

دل ادم …

دل ادم ... دل ادم گاهی چه گرم میشود ...   به یک "هستم"   به یک "نترس"   به یک"نوازش"   به یک "بودن"...!!! دل ادم ... خدایا.... خدایا حواست به گریه های زیر پتویم هست؟   یا تو هم فکر میکنی خوابم؟؟؟ خدایا.... تو... تمام ماجرای من سه واژه شد برای    تــو   سه واژه جدا جدا   من و شب و هوای تو تو...

مرا که میشنـاسی؟!

مرا که میشنـاسی؟! من…!    مرا که میشنـاسی؟! خودمم    کسی شبیه هیچکس!    کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنی    مهربان، صبور،    تنها    منم همان حوالی ام!!! مرا که میشنـاسی؟! غروب غم انگیز... به همین غروب غم انگیز دلخوشم اگر بدانم تو هم یک جایی نشسته ای پشت پنجره و دلت برای من تنگ شده... غروب غم انگیز... دل... زندگی باید کرد، گاه با یک گل سرخ گاه با یک دل تنگ... گاه باید رویید،در پس یک باران گاه باید خندید،با غمی ...

مرد و پسر بچه ….

مجموعه:داستان جالب روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر ...

ظهر یک روز سرد….

مجموعه:ملاقات خداوند ظهر يک روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه اي را ديد که نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ي داخل آن را خواند: « اميلي عزيز، عصر امروز به خانه تو مي آيم تا ...