روزی مردی خواب عجیبی….

داستان آموزنده تقدیم به دوستان عزیز. روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از ...

زندگینامه دکتر محمد قریب….

زندگی نامه محمد قریب  تقدیم به دوستان عزیز. دکتر محمد قریب در سال ۱۲۸۸ در تهران متولد شد. پدرش مرحوم علی اصغر خان قریب و از مردم روستای گرکان از توابع آشتیان بود. تحصیلات ابتدایی را در دبستان سیروس و متوسطه را در دارالفنون گذراند. او در سال ۱۳۰۶ شمسی در زمره اولین گروه دانشجویان ایرانی بود که برای ادامه تحصیل ...

زندگینامه شهید بابایی……

زندگینامه شهید عباس بابایی تقدیم به دوستان گلم . شهید عباس بابایی، بزرگ مردی كه در مكتب شهادت پرورش یافت مجاهدی كه زهد و تقوایش بسان دریایی خروشان بود و هر لحظه از زندگانیش موج ها در برداشت. مرد وارسته ای كه سراسر وجودش عشق و از خودگذشتگی و كرامت بود، رزمنده ای كه دلاور میدان جنگ بود و مبارزی سترگ ...

زندگی نامه،مختار ثقفی …..

اینم زندگینامه مختار ثقفی تقدیم به شما دوستان بزرگوار نام : مختار, نام پدر: ابو عبيد ثقفي , قبيله اش ثقيف , كنيه اش ابو اسحاق است . لقب مختار كيسان مي باشد. و فرقه كيسانيه به مختار منسوب هستند. مختار معتقد به امامت ائمه معصومين (ع ) است و اين گروه , پس از مختار, خود را به او منسوب ...

نَصوح مردى بود شبیه …..

حکایت آموزنده تقدیم به شما دوستان عزیز نَصوح مردى بود شبیه زنها، صورتش مو نداشت و پستانهایى برجسته چون پستان زنها داشت و در حمام زنانه کار مى کرد. او سالیان متمادی بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش می‌کرد و هم ارضای شهوت. گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار اخگرشهوت، او را ...

لیلی ♥مجنون …

داستان  لیلی و مجنون بخوانید ↓ ↓ خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد. اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی باید عاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود. لیلی نام تمام دختران ...

اگر خداوند …..

گر خداوند برای لحظه ای فراموش میکرد که من عروسکی کهنه ام و تکه کوچکی از زندگی به من ارزانی میداشت ، احتمالا همه آنچه را که به فکرم میرسید نمیگفتم بلکه به همه ی چیزهایی که میگفتم فکر میکردم. کمتر میخوابیدم و بیشتر رویا میدیدم چون میدانستم هر دقیقه ای که چشممان را بر هم میگذاریم شصت ثانیه ی نو ...