به خودم دلداری می دهم…

هر روز که می آمدی... هر روز که می آمدی و بوســـه ای می دادی، من آن را گــِــره ای می کردم بین نخ های کاموا حال که شـــال گردنی قرمز با هزاران هزار گره برای تو بافتـــــه ام نیستی … به خودم دلـــــداری می دهم … برایش کـــوتاه بود؛ خوب شد که رفت …!!! بوسه یعنی لذت دلدادگی / لذت از شب لذت از دیوانگی

دست بر هوسهایت کشیدم اما…

کاش میفهمیدی... چه حریصانه لبانم را بوسیدی و چه وحشیانه رختم را دریدی و من چه عاشقانه دست بر هوسهایت کشیدم اما... کاش میفهمیدی که زن...تا عاشق نباشد نمیبوسد... نمیبوید... وتسلیم نمیکند... رویاهای عریانیش را قلب یک زن تمام دارایی اوست

شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم…

مویی به عالمی نفروشم هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم من رمیده ...

زندگی و دقیقه های دلتنگی من

ما زنده ایم.. پس اين ها همه اسمش زندگي است دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد ما زنده ايم چون بيداريم ما زنده ايم چون مي خوابيم و رستگار و سعادتمنديم زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني براي گنجشك عشق باقی گذاشته ایم  و این بود زندگی...

تلخی فاصله ها و احساس غریب من

آنچه میماند... تو چرا میخندی؟ تو چرا دل به دل عاشق من میبندی.. وقتی از وسوسه ثانیه ها،در فراسوی زمان اثری نیست که نیست! صحنه در صحنه ولی،صولت خاطره هاست آنچه میماند از این حس غریب.. تلخی فاصله هاست میخواهم برگردم به روزهای کودکی!!!

شوق عشق تو برایم اینگونه است

و خوب میدانم.. از شوق به هوا به ساعت نگاه میکنم حدود سه نصف شب است چشم میبندم که مبادا چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره میروم سوسوی چند چراغ مهربان و سایه کشدار شبگردان خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیه ها و صدای هیجان انگیز چند سگ و بانگ آسمانی چند خروس از شوق به هوا میپرم چون کودکیم و خوشحال که هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم ...

پاییز بهانه های من

به دست خود می سپارمت پاییز آمدست کــــه خود را ببارمت پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت" بر باد می دهــم همـه ی بــود خویش را یعنی تو را به دست خودت می سپارمت باران بشو ، ببار بــه کاغذ ،سخن بگــو وقتی که در میان خودم می فشارمت پایان تو رسیده گل کاغذی من حتی اگر خاک شوم تا بکارمت اصرار می کنـــی کـــه مرا زود تر بگو گاهی چنان ...