جملات عاشقانه زیبا و اس ام اس هاس عاشقانه جدید

جملات عاشقانه زیبا و اس ام اس هاس عاشقانه جدید ــــــــــــــــــــــــــــیک احساســـــــــــــــــــــ آمدن را از باد و باران بیاموز رفتن را از دل مـن. ــــــــــــــــــــــــــــیک احساســـــــــــــــــــــ دست بر دلم نگذار! میسوزی... داغ خیلی چیز ها بر دلم مانده... ــــــــــــــــــــــــــــیک احساســـــــــــــــــــــ حالا ما که هیچ ! اما امیدوارم عکس های شما توی سال جدید ۲ نفره باشه ! ــــــــــــــــــــــــــــیک احساســـــــــــــــــــــ این بار تو بگو دوستت دارم نترس آسمان را گرفته ام به زمین ...

۶۷ عکس عاشقانه و دخترانه ی زیبا :)

67 عکس عاشقانه و دخترانه ی زیبا :)

داستان غم انگیز کوتاه : شمع

داستان غم انگیز کوتاه : شمع یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.به او پوزخندی زد و گفتشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟ شمع گفت:خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد. خورشید گفت:همان پروانه که با طلوع من تو ...

داستان غم انگیز : عشق ابدی

داستان غم انگیز : عشق ابدی پير مردي صبح زود از خانه اش بيرون امد پياده رو در دست تعمير بود به همين خاطر در خيابان شروع به راه رفتن كرد كه ناگهان يك ماشين به او زد.مرد بر زمين افتاد . مردم دورش جمع شدند و به او را به بيمارستان رساندند.پس از پانسمان زخم ها پرستاران به او گفتند ...

چهار چیز که نمیتوان آ نها را بازگرداند!!!

چهار چيز که نم يتوان آ نها را بازگرداند زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود،تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند . او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يکصندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي ...

داستان کوتاه زلال باش

داستان کوتاه زلال باش پرسيدم … ،چطور ، بهتر زندگي کنم ؟با كمي مكث جواب داد :گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،و بدون ترس براي آينده آماده شو .ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .شک هايت را باور نکن ،وهيچگاه به باورهايت شک نکن .زندگي شگفت انگيز است ...

داستان کوتاه راه بهشت

داستان کوتاه راه بهشت مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب ...