داستان کوتاه جالب : فقیری

داستان کوتاه جالب : فقیری فقیری از کنار دکان کباب فروشی میگذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخها کرده و به روی آتش نهاده باد میزند و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده ...

داستان کوتاه : نشانه عشق

داستان کوتاه : نشانه عشق پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را "ابر نیمه تمام" گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است ...

داستان زیبا در مورد : زیبایی زن

داستان زیبا در مورد : زیبایی زن یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند. طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است. اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و ...

داستان کوتاه در مورد نفرین پدر

داستان کوتاه در مورد نفرین پدر روزی امام علی علیه‌السلام با امام حسین علیه‌السلام به طواف خانه‌ی خدا رفته بودند صدای ناله‌ای را شنیدند که فردی در درگاه خدا از گناهان گذشته‌ی خود در حال توبه کردن بود. علی علیه‌السلام جوانی زیبا و خوش اندام با لباسهای گرانبها را مشاهده کرد. از او پرسید ناله و سوز و گدازت برای چیست؟ گفت: ...

داستان کوتاه در مورد خاطره یک عشق

خاطره یک عشق پسر:ضعیفه دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم! دختر:توباز گفتی ضعیفه؟ پسر :خوب ...منزل بگم چطوره؟؟؟ دختر:وااااای..... از دست تو! پسر:باشه....ویکتوریا خوبه؟ دختر :اه...اصلا باهات قهرم پسر:باشه ببخشید....تو عزیز منی،خوب شد؟؟....اشتی؟ دختر:اشتی....راستی گفتی دلت چی شده بود؟ پسر:آها یه کم از دیشب می پیچه....از دیشب تا حالا دختر:....واقعا که! پسر :ای بابا .... این نوبه اگه قهر کنی دیگه نازکش نداری ها! بازم گفت این کلمه رو....! پسر:خب ...

داستان کوتاه در مورد : پول یا برکت

داستان کوتاه در مورد : پول یا برکت علی بن ابی طالب ، از طرف پيغمبر اكرم ، مأمور شد به بازار برود و پيراهنی برای پيغمبر بخرد . رفت و پيراهنی به دوازده در هم خريد و آورد.    رسول اكرم پرسيد :    «اين را به چه مبلغ خريدی ؟» -به دوازده درهم. -اين را چندان دوست ندارم ، پيراهنی ارزانتر از اين ...

داستان احساسی کوتاه : غرور

داستان احساسی کوتاه : غرور وقتی نگاهم میکرد تمام وجودم می لرزید تنها کسی بود که مرا اینگونه عاشق کرد دلم می خواست بدونه که چقدر دوستش دارم اما او همیشه بامن سردو رسمی بود.  به خاطرش به علاقه خیلی ها پشت کردم اما بازهم........ یک روز به هم برخورد کردیم ازم دعوت کرد احساس خوبی داشتم اونروز خیلی حرف زدیم اما اینبار ...