داستان عاشقانه : عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد

حتما بخونید : نظر یادتون نره ! روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی ...

فرق دارد…خیلی فرق دارد

ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ ﺧﻴﻠﻲ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺩﺳﺖ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﺎ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺎ ﺑﻮﺳﻪ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﺯﻣﻴﻦ ﺗﺎ ﻧﺎﻛﺠﺎ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ .... ﻧﮕﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﻲ ﺍﻓﺘﺪ .... ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﮔﺮﻡ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﻲ ﻛﻪ ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ﻣﻲ ﻟﺮﺯﺍﻧﺪ .... ﻓﺮﻕ ﻫﺎ ﺩﺍﺭﺩ ... ﺁﻏﻮﺷﻲ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻫﺴﺖ ﺑﺎ ﺁﻏﻮﺷﻲ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺣﺘﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻭﻟﻲ ﭘﺮﺍﺯ ﻃﻤﺄﻧﻴﻨﻪ ﺍﺳﺖ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﺩ ... ﻓﺮﻕ ﻫﺴﺖ ﺑﻴﻦ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻣﻲ ...

بخدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

به خدا عشق، به رسوا شدنش می‌ارزد و به مجنون و به لیلا شدنش می‌ارزد   دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس سند عشق ،به امضا شدنش می‌ارزد   گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم کوشش رود به دریا شدنش می‌ارزد   کیستم ؟... باز همان آتش سردی که هنوز حتم دارد که به احیا شدنش می‌ارزد   با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم به همان لحظه‌ی بر پا ...

عشق و ارامش

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى كه خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌كنند و سر هم داد می‌كشند؟ شاگردان فكرى كردند و یكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم. استاد پرسید: این كه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى كه طرف ...

دوستت دارم های ابدی

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی... وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی وقتی که 25 سالت ...

دروغ بگو ولی بگو….هنوز هوامو داری….

دروغ بگو ولی بگو هنوز هوامو داری....هر چی که دوست داری بگو....نگو دوستم نداری       فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی . پیرمرد از دختر پرسید : - غمگینی؟ - نه . - مطمئنی ؟ - نه . - چرا گریه می کنی ؟ - دوستام منو دوست ندارن . - چرا ؟ - جون قشنگ نیستم . - ...

سکوت سرنوشت ساز

و من اینو می دونستم وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو ...