هیجوقت به کوچه بن بست ناسزا نگو . . .

انـدوه ک از حــد بگــذرد جایش را می‌دهد ب یک بی‌‌اعتنایی مـزمـن ! . . . چقدر سخته.. تو دنیا هیچ چیز غیر قابل توصیفتر از این اتفاق نیست ک آنکه من بزرگش کردم ، کوچکم کرد .. ! . . . عبــور میــکنم هـر روز از نــیــمکــت هــای خــالــی پــارک گــویی کــسی انــتــظارم را مــی کــشــد.بــه آنــجــا کــه مــی رســم بــایــد وانــمــود کــنــم کــه بــاز هــم دیـــــــــر… . . . چه زیباست خیالی:که تو را از ...

از همه آشناترم رفت و دیگه منو نخواس . . .

آدمــا گـاهی لازمـه چـند وقـت کـرکـره شونو بـکـشن پـاییـن یه پـارچـه سـیاه بـزنن رو درش و بـنـویسن کـسی نـمـرده فـقـط دلـــم گـــرفته. . . . . سفره ی تنهاییم را که باز میکنم میمانم که کدام خاطره ی بغض آلودت را بخورم تا خفه ام نکند،آخه گلوی بیچاره ام تنهاست میان این همه بغض… هر روز که از رفتنت میگذرد این سفره به لطف تو رنگین ...

من و تو به رویاهایمان تنها یک . . .

ﻳﻪ زمانی ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻳﻪ ﺑﻴﻤﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ ؛ ﻣﺜﻞ ﺍﻻﻥ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﻧﻌﻤﺖ باشه ! . . . ساده ی ساده از دست میروند همه ی آن چیزها که سخت سخت به دست آمدند ! . . . قلبم بوی کافور میدهد ؛ شب به شب در آن مرده شورهـا آرزویی را غسل می دهند و کفن می کنند … . . . ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﮕﻴﺮﻱ ﺑﻴﺎﻳﻲ ﻭ ﺻﺤﻨﻪ ﻫﺎﻱ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻛﻨﻲ ...

کاش میشد در غروب آفتاب. . .

مهم نیست که تو با من چه میکنی ، بیا ببین “برای تو” من با خودم چه میکنم ! . . . عاقبت من شد سرنوشت جناغ ، همه سر شکستنم شرط بسته اند … . . . کاش میشد در غروب آفتاب بی صدا با سایه ها کوچید و رفت … . . . خیلی سخته که برای دیگران مثل کوه استوار باشی اما تو خودت آروم آروم بشکنی … . . . خب مردمان حسود ...

دیـــگــر نـــای حـــرف زدن نــــدارم . . .

در پشت چارچرخه فرسوده ای، کسی خطی نوشته بود: “من گشته ام نبود ! تو دیگر نگرد نیست!”… . . . حرف زیاد است … اما گاهی نمی دانی چ بگویی !.!.! گاهی فقط باید رفت … چیزی شبیه کم آوردن . . . گاهـــــی ســکــوت…. یـعـنـــی کــلــی حــرف !!! ک حـــال زدنــش رو نــــداری مـــی خـــواهــم ســـکــوت کــــنـــم دیـــگــر نـــای حـــرف زدن نــــدارم . . . بغض دارم … ولی ن ، بغضی داشتم ک ترکید اما هر چقدر گونه هایم را لمس میکنم خبری ...

آدم به عـــــطر یک لیوان نسکــــــــــــافه دل ببندد . ..

بعضی “آه” ها را هرچقدرم هم از ته دل بکـــــــــــشی،بازهم سینه ات خالی نمیشود… امروز سینه ی من پـــــــــــــراست از آن “آه” ها…!! . . . گاهی پشت پنجره هم نمیتوان گریست… در دل،آهسته و آرام… نم نم و پیوسته میباری و فقط سرانگشتان احساست، خیسی این حس دردناک را میفهمد… . . . خسته ام… روحم میخواهد برود یک گوشه بنشیند پشتش را بکند به دنیا،پاهایش را بغل کند و بلند بلند ...

بودنت رو به تلخی می کشد نبودنت اما …

آرزویش برای من ، شیرینیش برای دیگری … این است سهم من زندگی ! . . . گفتی تا انگشـت های دستت روبشماری برمیگردم، کجایی کــه ازمردم شهرانگشت گدایی مـیکنم … . . . من که در این جمع گذشتم از هر چه آرزوست دست غم دیگر چه میخواهد از تن تنهای من ؟! . . . بودنت رو به تلخی می کشد نبودنت اما … رو به مرگ…شاید! یاد حرف مادر بزرگ می افتم … ” می دونم ...