دوستت دارم

چرا خنده زورکی می‌کنی شب و روز من را یکی می‌کنی دل‌آزرده بودن گناه است و بس پل آشتی یک نگاه است وبس جهان کوچة سبز پیوندهاست بهشت خدا پشت لبخندهاست بخند ای بهارِ دل سرد من! کسی نیست غیر از تو همدرد من تو اندوه من باورت می‌شود تو از عشق خیلی سرت می‌شود تو سر سبزی روزگار منی در این سال قطبی بهار منی به حقِ دل ِحضرت فاطمه جدا کن ...

فال حافظ روزانه

گر دست دهد خاک کف پای نگارم بر لوح بصر خط غباری بنگارم بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است از موج سرشکم که رساند به کنارم پروانه او گر رسدم در طلب جان چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم امروز مکش سر ز وفای من و اندیش زان شب که من از غم به دعا دست برآرم زلفین سیاه تو به دلداری عشاق دادند ...

من می روم تو بمون!

من می رم تو بمون با همه دلخوشیهات دلخوشیت من نبودم تو بمون و.... من می رم تو بمون و اون کسی که دوسش داری اونی که بخاطرش دلت اومد منو جا بذاری اونی که دوسش داری من نبودم تو بمون من می رم تو بمون با اون دلی که پرپر دل من هیچی نبود تو بمون من می رم اما تو ...

نمی بخشمت

دل من داغی داره اما هیچ کس نمی دونه کاری که تو کردی با من دیگه فراموش شدنی نیست آتیش دلم دیگه خاموش شدنی نیست من از اون روز اول می دونستم بی وفا که یه روزی می رسه می کنی با من جفا این دل شکسته من اینو از اول می دونست که یه روزی عهد تو میذاری به زیر پا حالا قسم به اون دلم به ...

فال حافظ روزانه

آن که از سنبل او غالیه تابی دارد باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد از سر کشته خود می‌گذری همچون باد چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد ماه خورشید نمایش ز پس پرده زلف آفتابیست که در پیش سحابی دارد چشم من کرد به هر گوشه روان سیل سرشک تا سهی سرو تو را تازه‌تر آبی دارد غمزه شوخ تو خونم به خطا می‌ریزد فرصتش ...

زیباترین احساس

می خواستم بروم از این خاک خسته که تو آمدی می خواستم که دیگر نخندم به دلبریهای این مردم ساده خوب که تو آمدی می خواستم هرگاه که بغض گلویم را گرفت دیگر راحتش نگذارم و سخت گلویش را بفشرم که تو آمدی به هر چه قسم؛ اگر نمی آمدی دیگر شبها را تا صبح بیدار می خواییدم ؛ اگر نمی آمدی فی البداهه گم ...

فال حافظ روزانه

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد می‌خواستم که میرمش اندر ...