دنیای منی

  دنیای منی ….. آروم توی قلبم نشستی ای مهربون مرسی که هستی ای جان که چشماتو بجز من رو هرکی خاطر خواته بستی مرسی که هستی من مطمئنم اونی که دل میگه هستی با مهربونیت مرزی که بین قلبمون بودو شکستی مرسی که هستی دنیای منی تو نفس خودمی  دنیای منی همه کس خودمی تو دلیل زنده موندم تو این دنیایی تو بهم بخشیدی یه زندگی رویایی دنیای منی ...

فال حافظ روزانه

ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی لطف کردی سایه‌ای بر آفتاب انداختی تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت زان میان پروانه را در اضطراب انداختی گنج عشق خود نهادی در دل ویران ...

حس خوشبختی

امروز عزیزم می خوام بهت بگم:  هر روز که میگذره عاشق تر میشم، عاشقا زودتر دلگیر میشن، دل نازک تر میشن، وقتی نمی بینمت پر غم   چشمام تر  و گونه هام خیس،       دل ابریم هواتو میکنه راز خوشبختی من امروز در دستان تو است و تمام من در چشمان تو خلاصه شده دلاویزترین شعر جهان را خواهم سرود خواهم گفت:دوستت دارم نه به یک بار،نه به ...

فال حافظ روزانه

زبان خامه ندارد سر بیان فراق وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق دریغ مدت عمرم که بر امید وصال به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق سری که بر سر گردون به فخر می‌سودم به راستان که نهادم بر آستان فراق چگونه باز کنم بال در هوای وصال که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی فتاد ...

دوستت دارم

دوستت دارم به نمناکی ارتفاع تر عشق به وفاداری ساحل و به آرامی دریا دوستت دارم به زیبایی گلهای بهاری قدر آبی ترین روز تابستان دوستت دارم به عظمت کوههای بلند و به زلالی چشمه سارها قد سرسبزی بی نهایت جنگلها دوستت دارم به حرارت خورشید و به مهرورزی مهتاب به معصومیت شعر و واژه « سجاد قربانی»

کودکانه

دلم را در هوای تو پرواز دادم و نخ بادبادکم را حفظ کردم و حفظ کردم و حفظ کردم عاشقانه در نگاهت گریستم و راز دلت را خواندم و خواندم مومنانه به انتظارت نشستم و در فراز و نشیب زمان در انتظارت شکستم صادقانه به خنده های پر التهاب دیده امید بستم و دیده از نامحرم کشیدم و کشیدم و کشیدم ای تک چراغ تمام کوره راه های من . . . سکوت... «رامین کریمی»

فال حافظ روزانه

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید هلال عید در ابروی یار باید دید شکسته گشت چو پشت هلال قامت من کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود گل وجود من آغشته گلاب و نبید بیا که با تو بگویم ...