من دیـــوانه ی آن لـــحظه ای هستــم که تو. . .

عشق دروغین لیاقت می خواهد واژه " ما " شدن لیاقت می خواهد "شریک " شدن تو خوش باش به همین "با هم " بودن های امروزت من خوشم به خلوت تنهایی ام تو بخند به امروز… من میخندم به فرداهایت آری به فریاد تو . . . گاهـ ـی حجـ ـم ِ دلــــتنـگی هایـ ـم آن قــَ ـــ ـدر زیـاد میشود که دنیــــا با تمام ِ وسعتش برایـَم تنگ میشود … … دلتنــگـم… دلتنـــــگ کسی کـــــه گردش ...

واژه ها در حنجره بغض شده اند . . .

نامم را پاک کردی… یادم را چه میکنی؟ یادم را پاک کنی… عشقم را چه میکنی؟ اصلا همه را پاک کن هر آنچه از من داری از من که چیزی کم نمیشود… فقط بگو با وجدانت چه میکنی؟ نکند آن را هم پاک کرده ای؟ نــــــــــــه ! شدنی نیست… نمیتوانی آنچه که نداشتی را پاک کنی. . . . خودشان را نشان می دهند… وقتی که برایت مهم نیست… اصرار می کنند اصرار برای اثبات ...

زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن . . .

. ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﭻ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻠﯽ ﻧﺸﻮﻥ ﻧﻤﯽ ﺩﻩ … ﺍﮔﻪ ﻓﺮﺩﺍﺵ ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺖ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ، ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﻦ … ﺍﮔﻪ ﮔﻔﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺁﺭﻭﻡ ﮐﻨﻢ ، ﺍﮔﻪ ﺑﺎﺯﻡ ﮔﻔﺖ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ، ﺍﮔﻪ ﮔﻔﺖ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ ، ﺑﺎﻭﺭﺵ ﻧﮑﻦ ﻧﺒﺨﺸﺶ … ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ ﮔﻪ … ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻝ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﺗﻮ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺍﺷﮑﺖ ﺭﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺭﻩ … چند وقتی بود که میخواستم ...

شانه هایم آخر بعد از تو ترازوی تنهایی . . . .

سالها…که تنهایم اما … پنهانت کرده بودم در سبزینه آن گیاهی که در کالی احساسم روئیده بود احساسم را کشتم در هیاهوی نوبری بلوغ و دچارت شدم در ناهوشیاری تنم خواستنم ریشه در ابدیت داشت سالها… من ندانستم تو عشق از " گلشن امروز " میخواهی و بودن از " خوشه الان " میچینی… . . . . امکان هجرت تو چرا تا کی تراوش می کند،از خطوط مبهم نگاهت من پیشتر،دیده بودم جرقه محال ماندنت را در سایش دستانمان ...

چه ساده تبخیر شد از گرمی نفسهایت…

انکار نمی کنم،زندگی خوب است اینجا همه چیز است آینه،قرآن،ظرفی آب تسبیح،شمع،دیوان حافظ در کنار خوابهای یاسی رنگ! مرا ببین،نگاه کن مرا ار حنجره کوچه صدایت کردم افسوس!افسوس اما رفته میان باد پیچید،همه فریاد من نگاه کن مرا، مراببین در این تنهایی در پشت فاصله ها بالهای چشمانم را می بندم شاید بیایی… تکرار می کنم، زندگی خوب است… . . . . پر میکرد یادت، همه حجم خالی فضایم را و خواستنت شیطنت میکرد، در مسیر نبض رگهایم ...

قصه ی غم انگیز ن غصه ی دلگیریست. .

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی! که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی و خاموش و ...

من به بازار محبت بروم فردا صبح. ..

یاد من باشد فردا دم صبح به نسیم از سر صدق’ سلامی بدهم و به انگشت نخی خواهم بست تا فراموش’ نگردد فردا زندگی شیرین است’ زندگی باید کرد گرچه دیر است ولی کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید به سلامت ز سفر برگردد بذر امید بکارم’ در دل لحظه را در یابم من به بازار محبت بروم فردا صبح مهربانی خودم/ عرضه کنم یک بغل عشق از آنجا ...