هیچ کس درکم نکرد جز خدا

 اشک دوباره در دلم درد شدی تا دیده ی من رسیدی و سرد شدی   از کودکی ام هر آن زمان خواستمت گفتند دگر گریه نکن مرد شدی تنها خدا فهمید چه بر من گذشت زمانی که در اوج تنهایی در گوشه ای کز کرده بودم... همه مرا دیدن و فقط گفتند...  حتما با کسی دعوایش شده...  حتما کسی به او توهین کرده... اما هیچ کس ...

فال حافظ روزانه

به جان او که گرم دسترس به جان بودی کمینه پیشکش بندگانش آن بودی بگفتمی که بها چیست خاک پایش را اگر حیات گران مایه جاودان بودی به بندگی قدش سرو معترف گشتی گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی به خواب نیز نمی‌بینمش چه جای وصال چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی اگر دلم نشدی پایبند طره او کی اش قرار در این تیره خاکدان بودی به ...

احساس آرامش

خدایا شکرت حالم خوب است......... دیگرسردرهواوبلاتکلیف نیستم......... روزگاربه تنهایی نمیگذره......... و ازساعت به خاطردیرگذشتنش شاکی نیستم.......... مخاطب خاص دارم ......... از تنهایی خداحافظی کرده ام......... من او را دارم....... او یعنی تمام دلخوشی من از این دنیا.......... خدایا بخاطر همچی شکر بخاطر این لحظه ی قشنگ که   بعد از کلی صبر  کنار همسرم آرام گرفتم  خدایا الان تو این لحظه ازت خالصانه می خوام همه را خوشبخت ...

فال حافظ

بیا که رایت منصور پادشاه رسید نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت کمال عدل به فریاد دادخواه رسید سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن قوافل دل و دانش که مرد راه رسید عزیز مصر به رغم برادران غیور ز قعر چاه ...

حس بندگی

آن شب ، شب بیست و هفتم رجب بود . محمد غرق در اندیشه بود که ناگهان صدایی گیرا و گرم درغار پیچید : بخوان! بخوان به نام پروردگارت که بیافرید ، آدمی را از لخته خونی آفرید ، بخوان که پروردگار تو ارجمندترین است ، همو که با قلم آموخت ، و به آدمی آنچه را که نمی دانست بیاموخت . . ...

فال حافظ روزانه

بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع برکشد آینه از جیب افق چرخ و در آن بنماید رخ گیتی به هزاران انواع در زوایای طربخانه جمشید فلک ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع چنگ در غلغله آید که کجا شد منکر جام در قهقهه آید که کجا شد مناع وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگیر که به هر حالتی این است بهین ...

فال حافظ روزانه

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت تدبیر ما به دست شراب دوساله بود آن نافه مراد که می‌خواستم ز بخت در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود از دست برده بود خمار غمم سحر دولت مساعد آمد و می در پیاله بود بر آستان میکده خون می‌خورم مدام روزی ...