آتشی که وقتِ رفتن افروخته بودی. . .

عاشقانه بیا با هم مثل خورشید حرف بزنیم رسیده‌ام، اما مثل سیبی به‌وقتِ افتادن! تو اگر بهار را صدا کنی، می‌آید حتا اگر دل‌اَش جا مانده باشد میانِ برف‌ها از هر جهت که بیایی مرا خواهی یافت. در من هنوز می‌سوزد آتشی که وقتِ رفتن افروخته بودی! رسیده‌ام به تو اما هنوز دلتنگ‌اَم. انگار به اشتباه‌ْ جای طلوع در غروبِ چشم‌هایت فرود آمده باشم! بیا با هم حرف بزنیم مثل خورشید با گل آفتاب‌گردان تو بگویی وُ من دورت ...

کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم . . .

یاد من باشد فردا دم صبح به نسیم از سر صدق’ سلامی بدهم و به انگشت نخی خواهم بست تا فراموش’ نگردد فردا زندگی شیرین است’ زندگی باید کرد گرچه دیر است ولی کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید به سلامت ز سفر برگردد بذر امید بکارم’ در دل لحظه را در یابم من به بازار محبت بروم فردا صبح مهربانی خودم/ عرضه کنم یک بغل عشق از آنجا ...

روزی دلتنگ این بهانه ی کوچک خواهید شد. . ..

غمگــیـטּ و خــستہ اَم … (!) دلــم یڪــــ هــواے بارانــے مــیخــواهد ./… یڪــــ شـانـہ بــراے گـــریه ڪــردن …/. و یڪـــ گــور پــــدرے ڪہ نثار دُنیا و تـمـام مُــتعلقاتش بُڪــُنمـ … (!) غمگــیـטּ و خــستہ اَم … (!) . . . . .همیشه چای برایم بیشتر از یک نوشیدنی ساده بوده! چای بهانه‌ ایست برای هم صحبت شدن با کسی. . . . . . چای میتواند واحد اندازه گیریه رفاقت و صمیمیت باشد! هرچقدر چای یخ ...

دست هایت را زیر سرت بگذاری. . . .

می دانی؟ یک وقت هایی باید رویِ یک تکه کاغذ بنویسی تعطیل است و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت … … باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال سوت بزنی در دلت بخندی به تمام افکاری که پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویی: بگذار منتظر بمانند. انتظار خیلی سخت است

و گاه زخم هایشان اندکی التیام می یابد. . .

بر ساحل دریای مواج زندگیم به موج های خروشان می نگرم! به پستی ها و بلندی ها، به ساده بودن ها گاه قایقی می آید دستی تکان می دهد و سلامی می کند می ماند، می گوید! می شنوم، می فهمم و من می اندیشم: کدام اندوهش را برایم به ارمغان آورده است؟ از کدام تیربار حادثه به من پناه آورده از چه سخن خواهد گفت؟ از نبودن ها ...

چه اعجازیست بهار لب هایت. . .

بهار هم که نباشد ، من به مهربانی تو ای دوست ، از شکوفه لبریزم ! . . تقویم امسال من باز هم سپید ماند… اتفاق ها منتظر تو اند ! . . شاید امسال دست در دست بهار آمدی در را باز می گذارم اگر لحظه تحویل خواب ماندم ، بیا داخل ، کسی نیست ؛ بیدارم کن ! . . هفت سینم سین سیمایت را کم دارد ! . . بهار تویی که ...

قدم هایی سرشار از احساس بر ساحل زندگی. . .

آدم ها فراموش نمیکنند ………!!!!! فقط دیگر ساکت میشوند ……. همین …….!!!!!!! . . . . . مچاله کن …….. بشکن ……. خط بزن ……… خلاصه راحت باش ……… ارث بابات که نیست ……. دل تنهای منه ……. تنهاس دلم داغونم…….. . . . . بر ساحل زندگی قدم می زنم بی خیال فکر تو دنیای خود را نقاشی می کنم بی خیال تمام آنچه باید باشد نگین عشق را بر انگشت خود می آویزم بی خیال همه رفت ها به داشته های خود ...