تنهایــــــــی عــــــــار نیستـــــــــ . . .

تنهایــــــــی که عــــــــار نیست… مـــــــــی*دانی، دنیا پُر است از آدمهایی که گــــــــــم شده*اند اما در یک اشتباهــــــــ تاریخـــــــی، گمان می*کنند که گم کرده*اند، معشوقــــــــــی را که همیشـــــــه چهارچشمــــــــــی می پائیدند، مبــــــادا یک مو از سر عاشقانه*های خیال آینده*شان کم شود… تنهاییـــــــــــــ عار نیست… پشت صحنـــــــــــه*ای است از عاشقانــــــه*های نابلوغی که، در حد حرف باقی مانده*اند، مبادا کسب و کار شاعـــــــر از سکه بیافتد مبادا دنیا رُوی پاشنه شعــــــــــرهایی بچرخد که به تیـــــــــراژِ ...

باید بدونے کـﮧ میرم با یـﮧ یادگارے رو دستم.. . .

سختـﮧ حرفم… ولے باید رفت.دیگـﮧ تمومـﮧ… دیگـﮧ بریدم… دیگـﮧ خستـﮧ ام از اینکـﮧ هرچے هے اومدمو نرسیدم… سختـﮧ حرفم… ولے باید بدونے خستـﮧ ام… ولے باید بدونے کـﮧ میرم با یـﮧ یادگارے رو دستم… با یـﮧ یادگارے رو دستم… سختـﮧ رفتن بس کـﮧ سردم من حرف دلایـﮧ شکستم… من با هر خاطره با غم میرم با اینکـﮧ وابستم… سختـﮧ رفتن… تلخـﮧ حرفم.. ببین من درارو بستم… من از غروب جمعـﮧ ام… حتے از سکوت ...

برای اشکای من شونه باشی. . .

پر از تنهاییم ای کاش بودی که داره زندگیم از دست میره یه آهنگی گذاشتم که میدونم اگه گوشش کنی گریت میگیره صدام از گریه ی دیشب گرفته چه بارونی چه احساسی چه حالی با اشکام باز مهمونی گرفتم همه چی هست فقط جای تو خالی دارم دنبال عکسامون میگردم همونا که لب دریا گرفتیم اگه ما سهم هم دیگه نبودیم چرا توی دل هم جا گرفتیم؟ چه معصومانه افتادی تو این ...

کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم . . . .

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده… اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم باور نمیکنم اینک بی توام کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه ...

عشق پرواز بلندتا همه جا لبخند. . .

میخواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که پدر تنها قهرمان بود عشق, تنها در آغوش مادر خلاصه میشد بالا ترین نقطه ی زمین شانه های پدر بود بدترین دشمنانم, خواهر و برادران خودم بودند تنها دردم, زانو های زخمی خودم بود تنها چیزی که میشکست, اسباب بازی هایم بود… ساده ها بی معنی روزها تکرارند دوستی دلخوشی و ...

با تمام نفس بریده گی هایت وقتی که. . ..

نمی دانی این فقط بودنهایت چقدر آزارم می دهد! گویی که معلق در میان ِ نبودن های کابوس وارت ایستاده ام. من تو را لبریز از خودت می خواهم… با تمام نفس بریده گی هایت وقتی که سنگینی نام ِ مرا صدا می زنی وقتی که هجوم ِ نگاه غریبانه ات، قلعه ی قلب ِ سنگی ام را بی هیچ مقاومتی تسخیر می کند. نه! همین ...

یکی بود هیشکی نبود. . ..

ولی ما برای آنها… نمیدانم واقعا چرا و چگونه میشود که همه روزی آشنای غریب میشوند یکی هست ولی نیست یکی نیست ولی هست یکی میگوید هستم ولی نیست یکی میگوید نیستم ولی هست و در پایان همه بودنها و نبودنها تازه متوجه میشوی که: یکی بود هیشکی نبود این است دردی که درمانش را نمیدانند و ما هم نمیدانیم که آن یکی که هست کیست و آن هیچکس کجاست کاش میشد یافت کاش میشد شکستنی نبود کاش ...